...............
دیشب دوباره بسترم بوی تو می داد
تکلیف های دفترم بوی تو می داد
آتش مرا می برد تا جاییکه حتی
هر ذره ی خاکسترم بوی تو می داد
پرواز کردم با تو تا مرزی که آنجا
اندیشه ی بال و پرم بوی تو می داد
تا آمدی در چشمهایم مثل باران
دیدم که چشمان ترم بوی تو می داد
کولی شدم با کاسه ای از عشق گشتم
این خواهش در به درم بوی تو می داد
شیطان مرا از نسل خود میخواند دیشب
از بس تمام پیکرم بوی تو می داد
از بس که غرق با تو بودن بود دیشب
دیشب تمام باورم بوی تو می داد
دکتر آلگونه
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:59 توسط حمید رضایی
|
این وبلاگ توسط حمید رضایی درباره مسایل ادبی و تاریخی و فرهنگی, چهار محال و بختیاری و بویژه روستای "دزک" نوشته می شود.