...............

دیشب دوباره بسترم بوی تو می داد
تکلیف های دفترم بوی تو می داد
 
 
آتش مرا می برد تا جاییکه حتی
 هر ذره ی خاکسترم بوی تو می داد
 
 
پرواز کردم با تو تا مرزی که آنجا
اندیشه ی بال و پرم بوی تو می داد
 
 
تا آمدی در چشمهایم مثل باران
دیدم که چشمان ترم بوی تو می داد
 
 
کولی شدم با کاسه ای از عشق گشتم
این خواهش در به درم بوی تو می داد
 
 
شیطان مرا از نسل خود میخواند دیشب
از بس تمام پیکرم بوی تو می داد
 
 
از بس که غرق با تو بودن بود دیشب
دیشب تمام باورم بوی تو می داد
 
 
                                                  دکتر آلگونه

............

بسيار شب‌ها

باد را به چاي دعوت كرده‌ام

بسيار شب‌ها باد بوي تو را در خاطرم ريخته

بسيار شب‌ها

در قهوه‌خانه‌اي دور با يك چاي و سيگار

به دست‌هايت فكر كرده‌ام...

 ************************۸

 

با شوشتري نشسته بوديم

زير پرده‌هاي سه‌تار

گوشه‌اي در اصفهان

دشتي آمد

خبر آورده بود

از تنبور سيدخليل

*********************

اسب‌ها

چون قهوه‌اي حل نشدني

در يك استكان چاي سبز

شاليزار

زني شده بود

با جامه‌اي نازك و نمناك

                                               علیرضا لبش