حسن طلب

شکسته دلتر از آن ساغر بلورینم         که در میانه خارا کنی ز دست رها

     این روزها غم آب بیش از غم نان گرفتارمان کرده .چنانکه بیشینه چشمه سارها و

رودخانه های دزک که روزگاری سرزمین جویبارها و قناتها و کاریزهای فراوان بود  و بیشه 

زاران سایه گسترش  ماواگه هزاردستان و  گونه گون  پرندگان خوش آوا  حال   خشکیده

است و ما را به یادکرد   این سخن سعدی وامی دارد که " بخوشید سرچشمه های  قدیم"

در حاشیه ی  رودخانه ی خشکیده اکنون بیشترینه ی درختان  زردرویند و گویی به پذیره ی

 پاییز می روند. دریغادریغ آنهمه نزهت و  تری و طراوت و دل انگیزی ...

                  *****************************************

       از دوستانی که در این باب یا موضوعات دیگر مطلب و تصویری در اختیار دارند

      تقاضا می شود مطالبشان را به آدرسfaanid2003@yahoo.com

       ارسال فرمایند.

ادامه نوشته

بهروز یاسمی

     ای عشق ای آزادی...

دیریست در غیاب تو تحقیر می شویم

بازیچه تحجر و تزویر می شویم

آزادی ای شرافت سنگین آدمی

این روزها بدون تو تعزیر می شویم

فواره رها شده مصداق سعی ماست

پا می شویم و باز زمینگیر می شویم

قد راست می کنیم برای صعود و باز

از ارتفاع خویش سرازیر می شویم

ادامه نوشته

بخارای من ایل من

من در يك چادر سياه به دنيا آمدم. زندگاني را در چادر با تير تفنگ و شيهه اسب آغاز كردم. تا ده سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانه شهري به سر نبردم... زماني كه پدر و مادرم را به تهران تبعيد كردند، تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود، من بودم. نمي‌دانستم كه فشنگ مشقي و تفنگم را مي‌گيرند و قلم به دستم مي‌دهند... پدرم مرد مهمي نبود. اشتباهآ تبعيد شد... و دوران تبعيدمان بسيار سخت گذشت... چيزي نمانده بود كه در كوچه‌ها راه بيفتيم و گدايي كنيم. مأموران شهرباني ]رضاخان[ مراقب بودند كه گدايي هم نكنيم... به كتاب و مدرسه دلبستگي داشتم. دو كلاس يكي مي‌كردم. شاگرد اوّل مي‌شدم. تبعيدي‌ها، مأموران شهرباني و آشنايان كوچه و خيابان به پدرم تبريك مي‌گفتند و از آينده درخشانم برايش خيال‌ها مي‌بافتند. سرانجام تصديق گرفتم. يكي از آن تصديق‌هاي پررنگ و رونق روز. تبعيدي‌ها، مأموران شهرباني، كاسب‌هاي كوچه، دوره‌گردها، پيازفروش‌ها، ذرّت‌بلالي‌ها و كهنه‌خرها همه به ديدار تصديقم آمدند. من شرم مي‌كردم و خجالت مي‌كشيدم. پدرم از شور و شوق اشك به چشم آورد. در مراجعت به خانه ديگر راه نمي‌رفت، پرواز مي‌كرد... ملامتم مي‌كردند كه با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل مانده‌اي و چرا عمر را به بطالت مي‌گذراني؟ تو تصديق داري و بايد مانند مرغكي در قفس در زواياي تاريك يكي از ادارات بماني و بپوسي و به مقامات عاليه برسي. در پايتخت به تكاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضايي به سراغ دادگستري رفتم تا قاضي شوم و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّي عدليّه چشم پوشيدم. در ايل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ايل اسب سواري داشتم، در شهر ماشين نداشتم. در ايل حرمت و آسايش و كس و كار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم. نامه‌اي از برادرم رسيد. بوي جوي موليان مدهوشم كرد. ترقّي را رها كردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوي بخارا بال و پر گشودم. بخاراي من ايل من بود».
"بخاراي من ايل من" محمد بهمن ‌بيگی دلنوشته ای است سرشار از خاطرات پاک و روشن مردی که عمری را با پاکی و دوستی و مهربانی گذراند و از همه خوبی ها و خوب ها نوشت.
محمد بهمن ‌بيگی در ايل قشقايی به دنيا آمد. پس از پايان دورهٔ كارشناسی حقوق در دانشگاه تهران  كوشش خود را برای بر پايی مدرسه‌های سيار برای بچه‌های ايل آغاز كرد و با پي‌گيري‌هاي خود توانست برنامهٔ سوادآموزی عشاير را به تصويب برساند. او توانست دختران عشايری را نيز به مدرسه‌های سيار جلب كند و نخستين مركز تربيت معلم عشايری را بنيان نهاد. بهمن‌بيگی برای كوشش پي‌گير خود در راه سوادآموزی به هزاران نفر كودك ترك ، لر ، كرد ، بلوچ ، عرب و تركمن، برندهٔ جايزهٔ سوادآموزی سازمان يونسكو شد.