ای آرزو...

ای آرزو هنوز جوانی

من پیر گشتم و تو همانی

در گاهواره دیدمت آن روز

امروز بینمت که چنانی ...

 

عید آمد و....

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه برآندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

                                               

 

...

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه

روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

 بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد

گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

 بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند

به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

  به استقبال مي‌آييمت آري دشت پشت دشت

چه باک از راه ناهموار و از ياران ناهمراه

 به استهلال مي‌آييمت اي عيد از محرم‌ها

به روي بام‌ها هر شام با آيينه و با آه...

سر بسمل شدن دارند اين مرغان سرگردان

گلويي تر کنيد اي تيغ‌هاي تشنه، بسم الله!

                                                 محمد مهدی سیار