شارژ ایرانسل

فال حافظ

دزک در گستره تاریخ

 


مستند قلعه دزک

آراستگي هنر و معماري ايراني در مستند «قلعه دزك» از توليدات شبكه استاني سيماي جهان‌بين به تصوير كشيده مي‌شود.

به گزارش سرويس تلويزيون ايسنا، اين كاخ قلعه كه در روستاي دزك در فاصله 35 كيلومتري جنوب شهركرد قرار گرفته، نماد كاملي از تلفيق معماري ايراني و اروپايي است كه در زمان اميرمفخم- از خان‌هاي بختياري- ساخته شده است.

در اين قلعه، کتابخانه‌اي از کتب سردار امير مفخم بختياري معروف به سردار جنگ وجود داشته ‌است. علي‌اکبر دهخدا كه در هنگام جنگ جهاني به چهارمحال گريخته بود از اين کتابخانه استفاده كرده و تأليف امثال و حکم و لغتنامه خود را با استفاده از منابع موجود در قلعه دزک آغاز كرده بود.

در اين مستند، ويژگي‌هاي معماري کاخ قلعه مشروطيت که الهام گرفته از قصرهاي اروپايي قرن‌هاي گذشته با آرايش ايراني است، نقش قلعه‌ها در پشتيباني و شكل‌گيري جريانات فكري، سياسي و تاريخي و اوج زيبايي آميخته با شكوه و آرامش اين بنا براي بينندگان معرفي مي‌شود.

الهه صلح جو كارگردان و علي نصيري نويسنده و تهيه‌كننده «قلعه دزك» هستند



:: موضوعات مرتبط: مطالب فرهنگی
نویسنده : حمید رضایی تاریخ : یکشنبه دوم آبان 1389      

بخارای من ایل من

من در يك چادر سياه به دنيا آمدم. زندگاني را در چادر با تير تفنگ و شيهه اسب آغاز كردم. تا ده سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانه شهري به سر نبردم... زماني كه پدر و مادرم را به تهران تبعيد كردند، تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود، من بودم. نمي‌دانستم كه فشنگ مشقي و تفنگم را مي‌گيرند و قلم به دستم مي‌دهند... پدرم مرد مهمي نبود. اشتباهآ تبعيد شد... و دوران تبعيدمان بسيار سخت گذشت... چيزي نمانده بود كه در كوچه‌ها راه بيفتيم و گدايي كنيم. مأموران شهرباني ]رضاخان[ مراقب بودند كه گدايي هم نكنيم... به كتاب و مدرسه دلبستگي داشتم. دو كلاس يكي مي‌كردم. شاگرد اوّل مي‌شدم. تبعيدي‌ها، مأموران شهرباني و آشنايان كوچه و خيابان به پدرم تبريك مي‌گفتند و از آينده درخشانم برايش خيال‌ها مي‌بافتند. سرانجام تصديق گرفتم. يكي از آن تصديق‌هاي پررنگ و رونق روز. تبعيدي‌ها، مأموران شهرباني، كاسب‌هاي كوچه، دوره‌گردها، پيازفروش‌ها، ذرّت‌بلالي‌ها و كهنه‌خرها همه به ديدار تصديقم آمدند. من شرم مي‌كردم و خجالت مي‌كشيدم. پدرم از شور و شوق اشك به چشم آورد. در مراجعت به خانه ديگر راه نمي‌رفت، پرواز مي‌كرد... ملامتم مي‌كردند كه با اين تصديق گرانقدر، چرا در ايل مانده‌اي و چرا عمر را به بطالت مي‌گذراني؟ تو تصديق داري و بايد مانند مرغكي در قفس در زواياي تاريك يكي از ادارات بماني و بپوسي و به مقامات عاليه برسي. در پايتخت به تكاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضايي به سراغ دادگستري رفتم تا قاضي شوم و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّي عدليّه چشم پوشيدم. در ايل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ايل اسب سواري داشتم، در شهر ماشين نداشتم. در ايل حرمت و آسايش و كس و كار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم. نامه‌اي از برادرم رسيد. بوي جوي موليان مدهوشم كرد. ترقّي را رها كردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوي بخارا بال و پر گشودم. بخاراي من ايل من بود».
"بخاراي من ايل من" محمد بهمن ‌بيگی دلنوشته ای است سرشار از خاطرات پاک و روشن مردی که عمری را با پاکی و دوستی و مهربانی گذراند و از همه خوبی ها و خوب ها نوشت.
محمد بهمن ‌بيگی در ايل قشقايی به دنيا آمد. پس از پايان دورهٔ كارشناسی حقوق در دانشگاه تهران  كوشش خود را برای بر پايی مدرسه‌های سيار برای بچه‌های ايل آغاز كرد و با پي‌گيري‌هاي خود توانست برنامهٔ سوادآموزی عشاير را به تصويب برساند. او توانست دختران عشايری را نيز به مدرسه‌های سيار جلب كند و نخستين مركز تربيت معلم عشايری را بنيان نهاد. بهمن‌بيگی برای كوشش پي‌گير خود در راه سوادآموزی به هزاران نفر كودك ترك ، لر ، كرد ، بلوچ ، عرب و تركمن، برندهٔ جايزهٔ سوادآموزی سازمان يونسكو شد.



:: موضوعات مرتبط: مطالب فرهنگی
نویسنده : حمید رضایی تاریخ : سه شنبه یکم تیر 1389      

عملیات عمرانی
منتقدی درباره «عمران صلاحی» می نویسد: «او بی‌شک آخرین حلقه اتصال طنز شریف پارسی بود كه با مرگ غیرمترقبه خود اقدامات عمرانی در زمینه طنز را نیمه‌كاره گذاشت...»
آنچه خواهید خواند، مجموعه ای از لطیفه های اوست که به یادش می خوانیم و می خندیم؛ گزیده‌ای از طنز زیبای عمران كه هر روز با عنوان «خاطرات كمال تعجب!» در روزنامه «آسیا» به چاپ می‌رسید. وقتی آن ها را می ‌خوانید با خیال راحت بخندید. شک نکنید، عمران دلگیر نمی‌شود
 آتش
از «پرویز خطیبی» (وقتی در زمان شاه از زندان آزاد شد) پرسیدند: تو چرا مثل كریم پورشیرازی خودت را در زندان آتش نزدی؟
گفت: متاسفانه جنس من نسوز است
!

 سوتی
روزی شخصی برای دیدن دكتر «رضازاده ‌شفق» به خانه‌اش می‌رود. خدمتكار در را باز می‌كند و می‌گوید: آقا تشریف ندارند.
-‌ كی تشریف می‌آورند؟
-‌ والله آقا هر وقت دستور بدهند كه بگوییم در خانه نیستند، دیگر برگشتن‌شان با خداست!

 
 مقابله‌ به‌مثل
یك روز «ابراهیم صهبا» به «ابوالحسن ورزی» گفت: تو قیافه عاقلانه‌ای داری، ولی حرف‌های احمقانه می‌زنی.
ورزی گفت: خوش به حال تو كه هم قیافه احمقانه داری و هم حرف‌های ابلهانه می‌زنی!



:: موضوعات مرتبط: مطالب فرهنگی
ادامه مطلب...
نویسنده : حمید رضایی تاریخ : دوشنبه هفدهم خرداد 1389      

موزه پوشاک
افتتاح موزه پوشاک در قلعه دزک

فاز دوم قلعه امير مفخم دزک شامل موزه تخصصي پوشاک در استان چهارمحال و بختياريروز بیست ویکم بهمن طي مراسمي به مناسبت دهه فجر به بهره برداري رسيد .

رئيس سازمان ميراث فرهنگي،صنايع دستي و گردشگري استان چهارمحال و بختياري با بيان اين مطلب به ميراث آريا(chtn)،گفت:فاز اول مجموعه فرهنگي قلعه امير مفخم دزک پس از مرمت و تغيير کاربري با عنوان موزه پوشاک در تاريخ 6 خرداد ماه 88 افتتاح شد .

مژگان رياحي افزود:پس از اتمام تجهيز موزه پوشاک استان ، فاز دوم اين گنجينه در قلعه امير مفخم دزک به مناسبت دهه فجر افتتاح شد .

وي تصريح کرد:در اين موزه به معرفي پوشاک سنتي ، محلي و اقوام مختف استان پرداخته شده است .

رياحي اضافه کرد:استان چهارمحال و بختياري با وجود مساحت کم پذيراي قوميت‌ها و فرهنگ‌هاي مختلف است که در اقصي نقاط استان پراکنده است از جمله اين اقوام مي‌توان به قوم بختياري ، قشقايي ، ترک ديگر نواحي استان و فارس‌هاي ساکن در نقاطي مانند شهرکرد ، بروجن ، فرخ شهر و روستاهاي آنان اشاره کرد .

وي ادامه داد:در اين موزه سعي شده است پوشاک شهرها ، روستاها و مناطق استان معرفي و به معرض نمايش گذاشته شود .

رياحي افزود: علاوه بر معرفي پوشاک در اين موزه به معرفي زيورآلات و وسايل مرتبط با پوشاک نيز پرداخته شده است .

وي گفت: نمايش صندوق و صندوقچه‌هاي قديمي نيز بخش ديگري از اين موزه را به خود اختصاص داده است .گالري عکس اين موزه با تصاوير قديمي از نمونه پوشاک سنتي و محلي آراسته شده است .
متآ سفانه تصویری که میراث فرهنگی به عنوان عکس این خبر قرار داده تصویر قلعه سردار اسعد است نه قلعه دزک.


:: موضوعات مرتبط: مطالب فرهنگی
نویسنده : حمید رضایی تاریخ : یکشنبه دوم اسفند 1388      

رسول پرویزی

 

زنگ انشاء


 

برگ های نارنج های انبوه کلاس را تاریک می کرد. تازه تخنه سیاه را با نمد پاره ی کثیفی پاک کرده بودند. ذرات گچ در فضای اتاق موج می زد و در ریه ما شیرجه می رفت. هنوز آقای معلم نیامده بود.
سید محمود با سر گرش جلوی من نشسته بود و با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد، و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فوراً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچگانه اش را بشنود.
اکبر آقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و به سبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت. عباس هم تکلیف عقب مانده را تند وتند می نوشت.
- خبر دار!
بچه ها دسته جمعی بر خاستند، آقای معلم وارد شد و زنگ انشا شروع شد. آقای معلم هفته ی قبل موضوع انشا را این طور دیکته کرده بود:
"نامه ای به پدرخود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیل تابستان شما را با خو دش به ییلاق ببرد."
موضوع انشا و طرز نوشتن انشا هردو فرمولی بود. کلیه ی سوژه ی انشا ها میان چند مطلب نوسان داشت، یا می بایست نامه ای به پدر، مادر، برادر، خواهر و دوست خود نوشت، یا درباره ی عدالت، امانت، صداقت و از این قبیل حرف ها قلم فرسایی کرد. در نوع اول فرمول از این قبیل بود:
"خداوندگارا! تصدقت گردم که وجود ذیجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد. بعدا اگر از راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید، بحمدالله سلامت و به دعاگویی مشغول است."
و در نوع دوم، اگر انشاالله نوشته می شد فرمول این بود:
"البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی ازصفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد ازحضیض ذلت به اوج رفعت می رسد."
طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا به جای صحت و دلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بند تنبانی و لوس و بی مزه بدرقه ی کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم غالباً به نظرم می آمد که فضای اتاق تبدیل به زباله دانی الفاظ نیم مرده و مبتذل شده است و کلمات بدبخت و بینوا از دست معلم و شاگرد به جان آمده بود.
آن روزنامه "ییلاقیه" را یک یک شاگردان خواندند. وقتی انشاها را که خوانده می شد می شنیدم، دلم به هم می خورد تا این که نوبت به ابراهیم رسید. ابراهیم پسر فقیری بود، اما خیلی در کلاس عزیز بود. عزت او یکی به علت گردن کشی وی بود، یکی به علت مهربانی او. به علاوه دنیا دیده تر از ما بود. او بر خلاف ما با مردم انس داشت، چون نو کر خانه ای خودشان بود و همین دیدار به وی قوت و قدرتی بیش از ما داده بود.
آقای معلم گفت:
- ابراهیم بیا انشا یت را بخوان!
- چشم آقا!
و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد، شلوار وصله دارش را بالا کشید، چشمان درشتش را به اطراف دوخته، دفترانشایش را برداشت و جلوی میز معلم سیخ ایستاد.
- چرا نمی خوانی؟ جان بکن بخوان!
بغض گلوی ابراهیم را گرفت. مثل این که بار سنگینی دوشش را فشار می دهد، کمی خم شد و چشم های نزدیک بینش را به دفتر انشا چسباند و با صدایی که آهنگ گریه داشت این طور خواند:
"پدرم! پدر خشن و تندخویم!
آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود. او نمی داند من درچه جهنمی به نام خانه زندگی می کنم. او از تندخویی و خشونت شما، از بدبختی و نکبت من خبر ندارد. او بدون توجه به زندگی تیره و تار ما، دستور داده است نامه ای به شما بنویسم و از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید. ییلاق چه کلمه ی قشنگی! مرا به باغ ها ببرید تا در کنار جویها بازی کنم، شادی کنم، گل بچینم، دنبال دخترها بدوم، گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم، آنها را کتک بزنم و گریه بیاندازم. از درخت بالا روم، آب روی همبازیهایم بریزم، سنبله ی گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم. تاب بخورم، از باغ همسایه میوه بدزم، از کوه بالا بروم، با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادر بزرگ نشسته و قصه گوش کنم... چه آرزوهایی! آقای معلم این ها را از شما خواسته است، اما نمی داند که ییلاق شما چگونه است؟
او نمی فهمد که شما به جای ییلاق هر صبح مرا شلاق می زنید و با لگد مرا از خوا ب می پرانید، تا بلند شوم و نان بخرم. او نمی داند که به جای ییلاق فقط آرزو دارم یک بار خنده ی پدرم را ببینم. او به خانه ما نیامده و نمی داند که به جای آرامش خانوادگی، چه غرش و نهیبی سراسر فضا را گرفته است. او نمی داند که شما دائماً با مادرم دعوا می کنید و مادرم به شما نفرین می کند. و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم درمیان سنگ های آسیا له و لورده شوم. آقای معلم خیلی حواسش جمع است. متوجه نیست که من شب ها باید کتاب درسم را نیمه تمام گذاشته و شیشه ی سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم، آن را پر کنم و برای شما بیاورم. او برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و من هم باید ریا کنم، دروغ بگویم، دروغ بنویسیم و مثل بقیه ی شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به ییلاق برویم!!!
نه!
من ییلاق نمی خواهم. فقط دلم یک جو مهربانی و نوازش می خواهد. آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید، به من فحش ندهید، شب بد مستی نکنید، مرا در تاریکی وحشت زای کوچه به دنبال عرق نفرستید و اگر پنیر و یا گوشت یا نان خریدم، به آن ایراد نگیرید و مرا دوباره به دکان بقال و قصاب ونانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم. دکاندارها مرا مسخره می کنند و متلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم.
من ییلاق نمی خواهم. فقط دلم می خواهد یک روز مرا به بازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکّار روبرو نکنید. آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم. خورد می شوم، دلم می شکند، گریه می کنم، ولی چقدر می توان گریه کرد؟
پدر جان، من ییلاق نمی خواهم. فقط آرزو می کنم یک روز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند. من هم شما و هم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست؟ آیا با مادرم هم صدا شده، به شما نفرین کنم؟ یا با شما گام بر دارم و با مادرمظلومم دعوا کنم؟ ما که یک دیگر را دوست داریم، چرا با هم مهربان نیستیم؟ چرا یک دیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را به گورستان تیره مبدل ساخته ایم؟
نه!

من ییلاق نمی خواهم. دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم."
در حالی که ابراهیم به گریه افتاده بود، کلاس در خاموشی و بهت فرورفته بود. معلم سرش را در میان دست هایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره ی اشک از گوشه ی چشمش به روی دفتر حضور و غیاب افتاد. و بلافاصله گفت:
- ابراهیم جگرم را آتش زدی، برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم.

 



:: موضوعات مرتبط: مطالب فرهنگی
نویسنده : حمید رضایی تاریخ : یکشنبه چهارم بهمن 1388      


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به دزک در گستره تاریخ وفرهنگ وادب مي باشد.